آهنگ پس بگو قرار بود تو بیایی خسرو شکیبایی

پس بگو قرار بود تو بیایی

خسرو شکیبایی

میدانم حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه‌ای به مقصد نمیرسد
حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری
آن همه صبوری
من دیدم از همان سرِ‌ صبحِ آسوده
هی بوی بال کبوتر و
نایِ تازه‌ی نعنای نورسیده می‌آید
پس بگو قرار بود که تو بیایی و … من نمی‌دانستم!
دردت به جانِ بی‌قرارِ پُر گریه‌ام
پس این همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟
حالا که آمدی
حرفِ ما بسیار
وقتِ ما اندک
آسمان هم که بارانی‌ست …
به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
دوری از دیدگانِ دریا نیست
سربه‌سرم می‌گذاری … ها
می‌دانم که می‌مانی
پس لااقل باران را بهانه کُن
دارد باران می‌آید
مگر می‌شود نیامده باز
به جانبِ آن همه بی‌نشانیِ دریا برگردی
پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه می‌شود
تو که تا ساعت این صحبتِ ناتمام
تمامم نمی‌کنی، ها
باشد، گریه نمی‌کنم
گاهی اوقات هر کسی حتی
از احتمالِ شوقی شبیهِ همین حالای من هم به گریه می‌افتد
چه عیبی دارد
اصلا چه فرقی دارد
هنوز باد می‌آید،‌ باران می‌آید
هنوز هم می‌دانم هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد
حالا کم نیستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال
که فرقِ میان فاصله را تا گفتگوی گریه می‌فهمند
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسیار و
آسمان هم که بارانی‌ست …
حالا بیا برویم
برویم پای هر پنجره
روی هر دیوار و
بر سنگ هر دامنه
خطی از خوابِ دوستت‌دارمِ تنهایی را
برای مردمان ساده بنویسیم
مردمان ساده‌ی بی‌نصیبِ من
هوای تازه می‌‌خواهند!
ترانه‌ی روشن، تبسم بی‌سبب و
اندکی حقیقتِ نزدیک به زندگی
یادت هست؟
گفتی نشانی میهن من همین گندمِ سبز
همین گهواره‌ی بنفش
همین بوسه‌ی مایل به طعمِ ترانه است
ها ری‌را …
من به خانه برمی‌گردم
هنوز هم یک دیدار ساده می‌تواند
سرآغازِ‌ پرسه‌ای غریب در کوچهْ‌باغِ باران باشد
--:--
--:--